پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR به مناسبت بیانات رهبر انقلاب درباره نقض حقوق بشر توسط دولت ایالات متحده آمریکا مجموعه صوتی «دادگاه حقوق بشر» را تهیه و منتشر می‌کند. قسمت ششم از این مجموعه صوتی به حمایت‌های دولت آمریکا از منافقین می‌پردازد. در این قسمت رهبر انقلاب حمایت‌های آمریکا از منافقین را به عنوان مصداقی از پشتیبانی‌های همیشگی دولت ایالات متحده از تروریسم معرفی می‌کنند.
سخنان حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که در این صوت می‌شنوید:
ادعا میکردند با تروریسم مخالفیم؛ امروز در منطقه‌ى ما و در بسیارى از نقاط دنیا با تروریستها همپیمان میشوند، با تروریستها میروند مى‌نشینند و قرار مدار میگذارند، پول میدهند، اسلحه میدهند که بروند کارهاى تروریستى انجام دهند! گروه منافقین را که خودشان به ترور هزاران نفر در کشور اعتراف کردند، زیر چتر حمایت قرار میدهند؛ به قول خودشان از لیست سیاهِ خودشان خارج میکنند!
دیدار دانش‌آموزان و دانشجویان ۱۳۹۱/۰۸/۱۰
کاملاً واضح است که وقتى دولتى مثل امریکا یا بعضى از کشورهاى اروپایى، از گروهکهاى تروریستى که دستشان به خون آحاد ملت آغشته است، حمایت مى‌کنند و آنها را در کشورهاى خود راه مى‌دهند و پناهنده‌ى سیاسى قلمداد مى‌کنند، نمى‌توانند در ادعاى مبارزه با تروریسم صادق باشند. اینها مروج تروریسم هستند و تروریستها را براى تحقق مقاصد شوم خود، در دامان خویش تربیت مى‌کنند.
کیست که نداند بسیارى از گروهکهاى داخل ایران - حتّى آنهایى که صبغه‌ى چپ داشتند - از منابع مالى دولتهاى غربى و امریکا تغذیه مى‌شدند و هنوز هم مى‌شوند؟! ملت ایران، این ادعاهاى دروغین را شناخت. دیرباورترین افراد هم فهمیدند که دولت امریکا و بسیارى از کشورهاى اروپایى و جوامع به اصطلاح متمدن طرفدار حقوق بشر، کمترین خبرى از حقوق بشر ندارند و کوچکترین دفاعى از آنها نمى‌کنند!
مراسم بیعت مسئولان دستگاه قضایی ۱۳۶۸/۰۴/۰۷




طبقه بندی: ولایت، امر به معروف و نهی از منكر، مرگ بر آمریكا، سیاسی و اجتماعی، جنگ نرم، صوت،

تاریخ : شنبه 31 خرداد 1393 | 08:14 ق.ظ | نویسنده : علی مطیعی | نظرات

آن ایام که استخوان‌هایمان به تازگی بنای ترکیدن و قد‌کشیدن را گذاشته بود، آن ایام که دماغمان کم‌کم داشت به قاعده یک نارگیل، قلمبه می‌شد و سفره صورتمان جولانگه انواع جوش‌های XX Large و XXX large شده بود، خلاصه آن ایام که نَنِه جانمان به تازگی فهمیده بود که ما کم‌کم داریم خرسِ گنده میشویم! بله آقا‌جان، در ایام نوجوانی ما خیلی کتابخوان بودیم! خیلی...

گردنمان همیشه قوزیده بود و دماغمان تو حلق کتاب چپیده! بی‌‌ادبی میشود، گلاب به روتان، بیت‌الخلاء هم در معیت کتاب هایمان مُشَرَّف میشدیم! خلاصه که خرخوان کامل‌ُالعیاری بودیم برای خودمان!

همان موقع‌ها بود که توی یکی از کتاب‌هایمان خواندیم آخر‌الزمان که می‌شود، یعنی وقتی دنیا به تهِ تهش نزدیک میشود، زنان، یک جور ناجوری می‌شوند. پسِ کله‌شان را کأنَّه کوهان شتر می نمایند و دو کلّه‌ای می‌شوند و‌...

کوهان شتر!!!؟؟؟ یاللعجب! چشمان وق‌زده‌مان روی جملات خشکید! با خودمان نالیدیم که العجب ثُم العجب! کلّه‌ی گردالویی چه طوری می شود کوهانِ شتری؟ ای بابا! دوکله‌ای چه صیغه‌ایست دیگر...؟!

 در آن ایام، چند‌روزی گردن قوزیده‌مان را صاف نمودیم و  در اطراف و اکناف، دَوَران داده و جماعت اناث تیر و طایفه را از نظر گذرانیدیم.

ماشاءالله. ماشــاءالله، هزار الله‌اکبر! اُناثِ پیرامون ما هرچند کله‌ها‌شان قِناس و کج و معوج و بعضاً شبیه به ذوزنقه بود(!) ولی همه‌گیشان یک جورایی گردالو بودند. مقنعه‌هاشان هم که پسِ کله‌شان چسبیده بود و رویَش هم یک توپ چادر آن هم کِرِپ(!) کشیده بودند. اینها کجا کوهان شتر کجا!

استغفرالله! آخرالزمانی ها هم یک چیزیشان می شودها!

آن روز با خیال راحت بازهم گردنمان را قوزیدیم و در مجمع‌الجزایر کتابهایمان فرو‌رفتیم.

***

سال‌ها گذشت...

به برکت همان خر‌خوانی‌ها و گردن‌قوزی شدن‌ها، هیولای پلشت کنکور را شکستیم و توی یک دانشگاه خیلی تُپُلی خودمان را چپاندیم و دانشجو شدیم!

در دانشگاه هم خرخوان بودیم و توی حلق استاد! ردیف اول، صندلی اول، همان که دقیقا در موازات دماغ حضرت استاد است را برای جلوس ملوکانه‌مان برگزیده بودیم و از دنیا و مافیهایش فارغ بودیم. تا اینکه یک روز...

تا این که یک روز از قضا خواب مانده و دیر رسیدیم. صندلی ها همگی در اشغال بودند و تنها در ردیف آخر، یک صندلی زهوار در‌رفته مانده بود که به ما دهن‌کجی می‌نمود. آرام‌آرام خزیدیم و به ناچار و با هزار تُف و  لعنت روی همان صندلی، نزول اجلال نمودیم.

جایتان خالی جزوه را که روی میز گذاشتیم و  گردن را صاف نمودیم...

ووویییییییی!

یک هویی کرک و پرم ریخت!

بنده در آن انتها همانند کوتوله‌ی فینگیلی بی نام و نشانی بودم که در میان انبوه سروقامتانِ طویل‌القدی ولو شده‌ باشم!

اُناث حاضر در کلاس، یک سری کلیپس‌های پدر‌مادر‌‌ دارِ چاق و چله‌ای بر مرکزُ‌الرأس کله‌های مبارکشان نهاده بودند که بی‌اغراق، بر قامت هرکدامشان 20 الی 30 سانت مفید افزوده بود!

سخت حیران مانده بودم که این چه حالتیست آخر!؟

به تک و تا افتادم تا شاید بتوانم از میان انبوه کلیپس‌های عظیم‌الجثه معلق در فضا، روزنه یا حفره‌ای یافته و حداقل دماغ حضرت استاد را از درون آن نظاره نمایم.

بدین سبب اندکی به جانب راست متمایل گشتم. یکی از کلیپس‌ها که کأنه گربه پشمالوی چاق و چله‌ای بر فرق مبارک صاحبش چمباتمه زده بود، جلوی دیدم را سد نمود!

پس اندکی به چپ خزیدم. کلیپس دیگری که چون کدوی عظیم و دیلاقی بر مغز صاحبش روییده بود، دیدم را مختل نمود!

بخ ناچار  به جلو خمیدم. کلیپس دیگری که از شدت بزرگی، آدمیزاد را یاد هندوانه‌های عظیم‌الجثه شب‌های چله می‌انداخت تا خود لوز‌المعده‌ام دخول نمود!!!

استغفرالله! از آن انتها و از میان آن کلیپس‌ها آسمان خدا هم هویدا نبود دماغ استاد که سهل است...!

جالب این بود که این صاحب کلیپس‌ها هر از چند گاهی کله‌هاشان را می‌جنبانیدند!! جایتان خالی! آدمیزاد یاد سمفونی‌های موزارت می‌افتاد!!! بالا پایین! بالا پایین! بالا..... استغفرالله!

مقنعه‌هاشان به برکت این کلیپس‌های طویل‌القامت، حُکم دامن‌های مینی‌ژوپی را یافته ‌بود که روی گردنشان پوشیده باشند! چیزی را که نمیپوشانید هیچ؛ دو مَن هم به قِر و غمزه‌‌شان افزوده بود!

گردن‌هاشان از 180 زاویه هویدا بود!

خلاصه که خاک بر فرقم باجی! عیش بعضی ذکورِ حاضر در کلاس، اَکمل گشته و معقول کیفور شده بودند!

زمان حضور و غیاب، هرقدر به جانبین خزیده و بالا و پایین پریدیم و گردنمان را افراشتیم که حضرت استاد از میان هزارتوی کلیپس‌های تُپل‌مُپل، این بنده را رویت نماید، نشد که نشد! زهی خیال باطل! فیل و فنجان بودیم والاّ!!!

***

القصه...

آن روز از افاضات حضرت استاد که چیزی عایدمان نشد، اما به گمانم کم‌کَمَک داشتیم می‌فهمیدیم آخرالزمان و دو کلّه‌ای و کوهان‌شتری یعنی چه...!




طبقه بندی: امر به معروف و نهی از منكر، سیاسی و اجتماعی، جنگ نرم،

تاریخ : شنبه 24 خرداد 1393 | 11:53 ق.ظ | نویسنده : علی مطیعی | نظرات

شهید «سید رضا قائم‌مقامی» در تاریخ 7 دی ماه 1350 در محله هفت‌ چنار تهران به دنیا آمد؛ سید رضا در 16 سالگی به عنوان تخریب‌چی در جبهه حضور پیدا کرد و سرانجام در تاریخ 26 اردیبهشت 67 به شهادت رسید.

این شهید نامه خواندنی دارد که در ادامه می‌آید:

با عرض سلام خدمت شما پدر و مادر عزیز و گرامی!

امیدوارم که حالتان خوب باشد. اول سلام مرا به مریم و محبوبه برسانید. من اینجا حالم خوب است. فعلاً که کلاس‌های آموزشی شروع نشده است و بخور و بخواب است. می‌شود گفت،‏ اینجا کویت است.

روز جمعه از ساعت 8 الی 4 بعد از ظهر به ما مرخصی دادند و ما بعد از دو هفته به حمام رفتیم. اگر می‌شود یک نفر را بفرستید مدرسه و از مدیرمان فرم 1 مرا بگیرید و برایم بفرستید. اگر هم شد یک مقداری پول برایم بفرستید. فعلاً به ما مرخصی که بیایم تهران نمی‌دهند.

بعد از آموزش اگر عملیات نباشد،‏ شاید مرخصی بدهند. راستش اینجا کارها خیلی سخت است؛ بیشتر کارها، تخصص به روی مواد منفجره است و کار ما هم رفتن به عراق و منهدم کردن پایگاه‌ها و مواضع عراقی‌ها می‌باشد. و به ما گفتند،‏ شاید هر عملیات سه الی شش ماه [طول] بکشد.

‌[هر آن ممکن است] ما در داخل [خاک] عراق باشیم. چون نیروهای تخریبچی لشگر خیلی کم است. به ما گفتند که بعد از آموزش حداقل در یک عملیات، شما شرکت می‌کنید.

از این حرف‌ها بگذریم. برایم نامه بدهید و حالتان را برایم بگویید. اگر از فامیل کسی خواست برایم نامه بدهد، آدرس مرا به او بدهید. اینجا هوایش خیلی عالی است. روز جمعه خواستم برایتان تلفن بزنم، ولی وضعیت قرمز شد و تلفنخانه بسته شد. اینجا هم از شهر باختران دور است و ما در یک تنگه می‌باشیم و به همین دلیل هم نمی‌شود تلفن زد. بالاخره ما به آرزویمان رسیدیم.

به محبوبه بگویید قول می‏دهم اگر رفتم عراق، حتماً برایش یک چیزی حتی شده یک سنگ برایش می‌فرستم. به فامیل مخصوصاً احمد آقا و سعید آقا بگویید اگر نامه یا چیزی دارند برای صدام به من بدهند،‏ رفتم عراق می‌دهم صدام!

الآن در یک سوله هستیم و هر کس که در این سوله هست، به غیر از ما پنج نفر که جدید هستیم، [قبلاً] داخل عراق رفتند و فرمانده ما گفت که آماده باشید بعد از آموزش حتی قبل از آموزش امکان دارد شما را در عملیات برون مرزی شرکت دهند.

من نمی‌خواستم که به تخریب بیاییم. ولی وقتی در اندیمشک بودیم، یک نفر از مسئولین آمد برای گرفتن نیرو. آن قدر برای ما گفت تا ما هم هوائی شدیم. تنها این را بگویم که این کار آن قدر سخت است که از 10 نفر نیرو که باید می‌گرفت همش 10 نفر آمدند و تعداد نفرات گردان اندازه یک دسته می‌شوند. ولی خوب هیجان کار نیز زیاد است. زیرا باید موقع عملیات، ما ظهرها به داخل برویم و پل‌های تدارکاتی و پادگان‌های آنها را با مواد منفجره نابود کنیم. راستش من در خواب هم نمی‌دیدم که به چنین کاری راه یابم. زیرا خیال می‌کردم که کسانی که حداقل 10 سال آموزش دادن[دیده¬اند] این کار را انجام می‌دهند و بالاخره نمردیم و کماندو جنگ‌های نامنظم شدیم.

انشاءالله خدا به ما توفیق بدهد. راستی فرمانده گفته بود برای دوره‏های تکمیلی‌تر اگر شش ماه بمانیم بهتر است زیرا نیرویی که مثل ما دل داشته باشد خیلی کم است زیرا به گفته خودش بهترین کسی که به درد این کار می‌خورد بسیجی بی ترمز است و ما همه بسیجی هستیم. حتی یک سپاهی هم بسیجی است.

به امید دیدار. شاید ما هم یواشکی در رفتیم. رفتیم کربلا.  تا خدا چه بخواهد.

دوستدار شما رضا

گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس




طبقه بندی: عاشورا، شهدا، دفاع مقدس، امر به معروف و نهی از منكر، بزرگان، مرگ بر آمریكا، جنگ نرم،

تاریخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | 01:52 ب.ظ | نویسنده : علی مطیعی | نظرات

بنده موافق نیستم که تعبیر دروغین «جامعه‌ى جهانى» را در مقابل جمهورى اسلامى - که دشمنان ما به کار میبرند - به کار ببریم؛ کدام جامعه‌ى جهانى؟ کسانى که در مقابل جمهورى اسلامى قرار دارند جامعه‌ى جهانى نیستند، چند دولت مستکبرند که آنها هم عمدتاً زیر نفوذ یک مشت کمپانى‌دارانِ صهیونیستِ غارتگرِ بدنامِ بددلند.. آنهاخودشان را جامعه‌ى جهانى مینامند. جامعه‌ى جهانى ملتها هستند، جامعه‌ى جهانى دولتهاى مظلومى هستند که جرأت و دلیرىِ اظهار مخالفت را ندارند..





طبقه بندی: ولایت، امر به معروف و نهی از منكر، دفاع مقدس، سیاسی و اجتماعی، مرگ بر آمریكا، عکس، جنگ نرم،

تاریخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | 09:28 ق.ظ | نویسنده : علی مطیعی | نظرات
تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 11:47 ق.ظ | نویسنده : علی مطیعی | نظرات
تاریخ : شنبه 25 آبان 1392 | 02:11 ب.ظ | نویسنده : علی مطیعی | نظرات

به گزارش خبرنگار سیاسی «خبرگزاری دانشجو»، یازدهمین تجمع بزرگ حزب الله سایبر با محوریت «مرگ بر آمریکا» با حضور فعالان دانشجویی و فضای مجازی برگزار می شود.
 
این مراسم با سخنرانی حسن عباسی و جمع کثیری از علاقه مندان و فعالان فضای مجازی، شبکه‏ های اجتماعی و وبلاگ نویسان در عرصه سایبر و محوریت استکبارستیزی ساعت 15
 شنبه، 11 آبان ماه 1392 در سالن بصیرت لانه سابق جاسوسی آمریکا واقع در خیابان طالقانی برگزار می شود.






طبقه بندی: عکس، جنگ نرم، مرگ بر آمریكا،

تاریخ : یکشنبه 5 آبان 1392 | 10:52 ق.ظ | نویسنده : علی مطیعی | نظرات

خلاصه ای از فرمایشات رهبری خطاب به دانشجویان: مراقب دشمن باشید، دشمن را خوب بشناسید، مبادا از شناسایی دشمن غفلت کنید. غریبه هایی که در لباس خودی در همه جا دخالت می کنند، این ها را بشناسید ... مراقب باشید؛ دانشجو قشر فاخر و ارزشمندی است. دشمن دانشجو را هدف گرفته است ... اگر یک عده نفوذی خواستند از فرصتی استفاده کنند و از آب گل آلود ماهی بگیرند، وارد اجتماع دانشجویان شدند و شعارهایی درست کردند و حرف هایی زدند خیال نکنند که ما اشتباه خواهیم کرد ... ما مخاطب و طرف خودمان را می شناسیم. دانشجو فرزند ماست، متعلق به ماست... وقتی هیجانات کور پا به وسط بگذارند دشمن فوراً استفاده خواهد کرد. بارها ما این حرف را گفتیم چرا گوش نکردند؟... اگر عکس مرا هم آتش زدند یا پاره کردند، باید سکوت کنید ... یک نکته هم  به این خط و خطوط سیاسی عرض کنیم. آقایانی که سردمداران خطوط سیاسی و گرایش های سیاسی هستند حالا برسید به این حرفی که ما می گوییم شما خودی ها وقتی سر قضایای بیهوده این طور با هم درگیر می شوید ... دیدید دشمن چگونه نیش خود را زد.




طبقه بندی: ولایت، جنگ نرم،

تاریخ : چهارشنبه 19 تیر 1392 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : علی مطیعی | نظرات
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات